اهل بردستانم
سنم از سي هم گذشته
روزگارم توي جاده
شب ها تا صبح توي راهم
آخه من رفيق آهم نارفيق نور و خورشيد
من سحر ها خواب خوابم
ديپلمي دارم كه نقصش
بينش اسلاميون است
من نظامم هم گذشتست
من همانند خود تو
شعرها را دوست دارم
روزي از دلتنگي آخر
ساختم وبلاگ چاول
هم براي خطخطيهام
درد دلهاي غريبم
زاده هاي ناشكيبم
من نوشتن دوست دارم
شاعران را دوست دارم
من هنر را میپرستم
اشك باران عشق من بود
من عنايت شاملم شد
كارت سوخت و صرفه جوئي
قسط وام و قبض برق و خرج منزل
من شدم شبگرد و بيكار
وقت بيكاري غنيمت
آمدم چاول بسازم
ياد ايام گذشته
من نوشتن دوست دارم
سر زدم وبلاگ دلتا
من شكفتن دوست دارم
نبض و گرماي رفيقان
درد دل رادوست دارم
من .... هستم و ليك
پيش يا پسوند دارم
من پسر عم حسينم
بي اجازه آمدم پيش
بخششت را شاملم كن
شعر را من دوست دارم
انجمن را دوست دارم
وقتم اما مال من نيست
خواهرم انگار آنجاست
حال خواهر جان سحر جان
ظهر شد زهره صدايش
غرغر هنگام چاسن
پس خداحافظ سحر جان
تا سحرگاه قيامت
سنم از سي هم گذشته
روزگارم توي جاده
شب ها تا صبح توي راهم
آخه من رفيق آهم نارفيق نور و خورشيد
من سحر ها خواب خوابم
ديپلمي دارم كه نقصش
بينش اسلاميون است
من نظامم هم گذشتست
من همانند خود تو
شعرها را دوست دارم
روزي از دلتنگي آخر
ساختم وبلاگ چاول
هم براي خطخطيهام
درد دلهاي غريبم
زاده هاي ناشكيبم
من نوشتن دوست دارم
شاعران را دوست دارم
من هنر را میپرستم
اشك باران عشق من بود
من عنايت شاملم شد
كارت سوخت و صرفه جوئي
قسط وام و قبض برق و خرج منزل
من شدم شبگرد و بيكار
وقت بيكاري غنيمت
آمدم چاول بسازم
ياد ايام گذشته
من نوشتن دوست دارم
سر زدم وبلاگ دلتا
من شكفتن دوست دارم
نبض و گرماي رفيقان
درد دل رادوست دارم
من .... هستم و ليك
پيش يا پسوند دارم
من پسر عم حسينم
بي اجازه آمدم پيش
بخششت را شاملم كن
شعر را من دوست دارم
انجمن را دوست دارم
وقتم اما مال من نيست
خواهرم انگار آنجاست
حال خواهر جان سحر جان
ظهر شد زهره صدايش
غرغر هنگام چاسن
پس خداحافظ سحر جان
تا سحرگاه قيامت
+ نوشته شده توسط MraS در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
21:16 |
