تبليغاتX
chavoll - پنجشنبه آخر

آنروز پنجشنبه را سياهي زودتر از ديروز سر بريد. شايد ظلمت هم بطمع آمده بود

آخر خاطره هاي بعد ازغروب ديروزمان را اجاره كرده بود انگار انگار از تيشه ي

خونالود كسي فرهاد نخواهد شد.هر چه بوده در شيريني شرم نگاه گنه الود شيرين

گم بوده كه من نخواستم.خوشا بحالم.كه سياهي      (اند)

خوشيهايم شده با رنگ گيسوان تو .ميدانم تو بهار بودي و من شايد... خوشا

بحالت.كاش آنشب هيچ وقت فردا را نميديد من نميدانم اينقدر فرداها آمده اند

چه غلطي كرده اند كه بازهم سپيده چهار نعل ميتازد تا حلقوم شب را بگيرد

و مرا حلق آويز صبح .مگر من چه ميخواستم جز تاريكي و چند ساعتي شب با تو بودن

يادت مي آيد آنشب خيابان لخت بود از آدميزاد و ماشين و ماهم لخت از گناه

تنها زير ماهي كه

داشت آخرين روزهاي عمرش را تسبيح ميكرد به هم نگاه ميكرديم يادت نرود

.گناه نه فقط نگاه

حالا تو بگو من چرا بجرم بيگناهي محكومم.گناهي كه تو ميخواستي اما من نه.

ميدانم تو هم چرتكه را

ياد گرفته اي و حتي فراموشي را هم.

من هنوز به زيارت پنجشنبه ميروم زير همان ماه اما اينبار

با كوله بار گناه. عشق را هم سريع سر ميبرم به دريا قسم

باران را هم هنوز دوست دارم ولي تو را هرگز

آخر انروزها كوچه ها آبستن خند ه هاي ما بودند و الان

تو آبستن گناهي ...

عشق يعني خنده اي از جنس شب

+ نوشته شده توسط MraS در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 16:58 |