chavoll

چرنديات-چاوليات

دلم

دلم تجه ی زت از بارون عشکت, ولی خشک اتکه آخرسر گل دل... mras
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 11:28  توسط MraS  | 

دایره قسمت

در دایره قسمت اگرباران بلا بارد عاشق آنست که از دایره بیرون نرود
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:5  توسط MraS  | 

زخم قبيله

من ابري‌ام، باراني‌ام
دريايي‌ام، توفاني‌ام
گاهي جنون
گاهي چو خون
گاهي چو رعد سركشم
اندوه غم سر ميكشم
دردم هجوم فاجعه
من آتشم من آتشم
در قلب من خاري خزيد
خاري زخشم خويشها
ميخواهم از شور غزل
اين درد را درمان كنم
بين من و تو شد حصار
آوار شد ايمنگهم
صحبت زباور ميكني!ظن خود از بر ميكني
من عهدها خواهم شكست
اين خار را در سينه ام
خواهم شكست خواهم شكست
تا ياد تو ماند به دل
بد خيم بدخيمش كنم
تصوير شعرم آيه شد
مستانه همراهت شدم
همراز  با غمهاي تو
انكار فردا را مكن
ها ميكني هو ميكني؟
تهمت نزن،خاموشيم
در جاي جاي اين تنم
زخم قبيله حك شده
كو زخم تو، من مرحمم
زين فاجعه خواهي شكست
خواهي شكست خواهي شكست
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:55  توسط MraS  | 

كشكي

محليات يا شايد چاول

كشكي از نو.بتو مو وگشتم
كشكي از پلي تو اصلن نيشتم
كشكي همه شو بي افتو همه خو بي
مو دامن پرچين اشكم مث او بي
كشكي كه سيا بي ميناي قشنگت
يا كه مث دريا چشماي پلنگت
عكس تو مو قاب امكه توي كنج حالن
افسوس كه وقتي يي ساعتم شلالن
پروانه بدم نندي حالا ديگه ديراندي
مجنون و گنا وله دلخوش به خني نندي

 

شارجه 12:40 پنجشنبه شب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:42  توسط MraS  | 

نه مثل امروز

شايد ديروز
روزگاري نه مثل امروز
اگر گفتم تبريك
يعني خوابم.نميفهمم
نه اينكه خوشحال
رفتنت خنده دار نيست
هر كس سيب خود را ميخورد
  شايد دروغ است
بفكرم من خوابم
روي چمن خاطرات شايد با تو
خدا كند

عصرهاي زيرائي و
شام گريه
خنده ممنوع
انبوه غم آزاد
همين الان
روي ضلع ديروز سوختم
ساده باختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:32  توسط MraS  | 

شايد قافيه دار

افسوس كه عاشقي تكراريست
در منتظرت سوختنم تكراريست
بارانزده و خيس تو بودم ليكن
هم رنگ شب و سياهيت تكراريست

 

دبي ساعت ۱۰ سه شنبه شب
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:5  توسط MraS  | 

اعتراض نكردم

به گوشم رسيد رفت و اعتراض نكردم
دستم از پشت بست و اعتراض نكردم
آتشي با شعله اش گفت و تمام سوختم
سوختم بي نفت و اعتراض نكردم
خنديدم و تبريك در دستهايم زلزله شد
عجيب هفته شد هفت و اعتراض نكردم
زخم دلم تازه شد و خار به ديده ام خزيد
يار شد خار پرست و اعتراض نكردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:55  توسط MraS  | 

به من بگو

به من بگو بهار كو بسته شده راه گلو گريه شده هر آرزو ديده و عشق به جستجو قلب به درد گرفته خو نرگس من نداره بو به من بگو بهار كو شارجه 12:10 يكشنبه شب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:50  توسط MraS  | 

براي!!!؟؟؟...

LOTFAN ZAKHME ZABON NAZAN  KE KHODET ZAKHMEI

وزن قلبم سنگين

نام تو حك شده اما ننگ است

نظرت سگ بخورد/ انساني؟؟؟

تو مگر خرگوشي؟

خواب خرگوشت چيست؟

تو به چه مينازي 

به رخ و مال پدر...

من به يكرگي خود٪

بخدا صد رنگي

بخدا بدبختي

تو و نامردمي و تنها من

خوش به سوگ تو و فرداي سياه

شب تاريك نباشي/ مستم

گرچه ميدانم من!

خاطره ت قاب شده

توي كنج دل من

بخدا ميدرمش

شام سگ ميكنمش

با همه خلق جهان يار ي تو

چون رسيدي به من ماري تو

ز سرم دست بردار٪

به ايميلت نروي ميسوزي...

MRAS

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:45  توسط MraS  | 

زمستان خدایی...

شاید زمستان تمام گلایه و گریه خداست... در قالب باران و باد و گاهی هم از جنس برف...
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:54  توسط MraS  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:36  توسط MraS  | 

ياد ديروز شلوغ

ياد ديروز شلوغ

من و تو يك نفريم

گرچه اندوه تو با من تر شد

جرم تو چيست نميدانم من؟

تو نگفتي سردي. تو مگر سردت نيست

تب گرمت جاريست

ياد ديروز به دل غوغا كرد.

اشك ميلاد من است

اينكه در رگهايم

جوي اميد روانست!

دروغيست بزرگ

بخدا گل دادم

گل اميدم مرد

ياس من ريشه زده

اشك تو ريشه ي اميد مرا شست ولي

طاقت گرم من اما فرسود

بخدا يخ زده ام

لحظه ام سرد شده

كاش امروز ببارد اشكي

اشكي از فرش سماء

باران فصل من است

اشك ميلاد من است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:58  توسط MraS  | 

همراه باران

آسمان كه اشك ريخت
غرورم را به باد دادم
اميدم اشكي شد در كوچه ها به راه افتاد
فكر انتقام از تو سرطاني شد
و پوست تا استخوانم را بلعيد همراه باران  ديروزها را
خوب گشتم تو هنوز بودي اما از قافله ي فردا جا مانده
اما اينبار تو بودي كه خواستي عشق را درون من درون سينه ي
من بكاري .كور خواندي
حتي هنگامه ي باران چشمانت باز هم باور نميكنم
يادم توي دلت توي ذهنت موج باشد
تا ساحل ممنوع دخترانه
دوست داشتي رد پايم را روي ساحلت جا بگذارم
كور خواندي
بابا فرهاد ديوانه بود يا شيرين زيادي شيرين
من با باران به دريا ريختيم
به آغوش نمكين .يادم آمد الهي تقاص نمك لبهايم
را برف از تو بگيرد مثل تو كه سرتاپايت انجماد بود
ناودان ساكت شد پس تا بارش ديگر بدرود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:27  توسط MraS  | 

معرفي براي سحر

اهل بردستانم
سنم از سي هم گذشته
روزگارم توي جاده
شب ها تا صبح توي راهم
آخه من رفيق آهم نارفيق نور و خورشيد
من سحر ها خواب خوابم
ديپلمي دارم كه نقصش
بينش اسلاميون است
من نظامم هم گذشتست
من همانند خود تو
شعرها را دوست دارم
روزي از دلتنگي آخر
ساختم وبلاگ چاول
هم براي خطخطيهام
درد دلهاي غريبم
زاده هاي ناشكيبم
من نوشتن دوست دارم
شاعران را دوست دارم
من هنر را میپرستم
اشك باران عشق من بود
من عنايت شاملم شد
كارت سوخت و صرفه جوئي
قسط وام و قبض برق و خرج منزل
من شدم شبگرد و بيكار
وقت بيكاري غنيمت
آمدم چاول بسازم
ياد ايام گذشته
من نوشتن دوست دارم
سر زدم وبلاگ دلتا
من شكفتن دوست دارم
نبض و گرماي رفيقان
درد دل رادوست دارم
من .... هستم و ليك
پيش يا پسوند دارم
من پسر عم حسينم
بي اجازه آمدم پيش
بخششت را شاملم كن
شعر را من دوست دارم
انجمن را دوست دارم
وقتم اما مال من نيست
خواهرم انگار آنجاست
حال خواهر جان سحر جان
ظهر شد زهره صدايش
غرغر هنگام چاسن
پس خداحافظ سحر جان
تا سحرگاه قيامت
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:16  توسط MraS  | 

فراموشم شد

يا كه از شرم رنگ ماتيك
 يا زمرد گونه هايش
 از چاك خورشيد طلوع پيرهن مشكيش بيخبر
يا زير چادرش كبك شده
نامحرم است نگاه نكنيد
مال ... بود نگاه نكنيد
همسايه ي نزديكتر از ديوارش منم
نگاه نكنيد
چشمانم خيس چشمانش خسيس
نور كه رفت ميايد حتما
شب وقت من است
تا بشكن بشكن ثانيه ها سياهي را
چون سپيدي پارگي دامن نرگس نمناك
شايد از دل برادري آهي
يا از ديده ايي اشكي
كجاست آنكه بارانم را
نسيه برد
فراموشم شد
فراموش كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:10  توسط MraS  | 

پنجشنبه آخر

آنروز پنجشنبه را سياهي زودتر از ديروز سر بريد. شايد ظلمت هم بطمع آمده بود

آخر خاطره هاي بعد ازغروب ديروزمان را اجاره كرده بود انگار انگار از تيشه ي

خونالود كسي فرهاد نخواهد شد.هر چه بوده در شيريني شرم نگاه گنه الود شيرين

گم بوده كه من نخواستم.خوشا بحالم.كه سياهي      (اند)

خوشيهايم شده با رنگ گيسوان تو .ميدانم تو بهار بودي و من شايد... خوشا

بحالت.كاش آنشب هيچ وقت فردا را نميديد من نميدانم اينقدر فرداها آمده اند

چه غلطي كرده اند كه بازهم سپيده چهار نعل ميتازد تا حلقوم شب را بگيرد

و مرا حلق آويز صبح .مگر من چه ميخواستم جز تاريكي و چند ساعتي شب با تو بودن

يادت مي آيد آنشب خيابان لخت بود از آدميزاد و ماشين و ماهم لخت از گناه

تنها زير ماهي كه

داشت آخرين روزهاي عمرش را تسبيح ميكرد به هم نگاه ميكرديم يادت نرود

.گناه نه فقط نگاه

حالا تو بگو من چرا بجرم بيگناهي محكومم.گناهي كه تو ميخواستي اما من نه.

ميدانم تو هم چرتكه را

ياد گرفته اي و حتي فراموشي را هم.

من هنوز به زيارت پنجشنبه ميروم زير همان ماه اما اينبار

با كوله بار گناه. عشق را هم سريع سر ميبرم به دريا قسم

باران را هم هنوز دوست دارم ولي تو را هرگز

آخر انروزها كوچه ها آبستن خند ه هاي ما بودند و الان

تو آبستن گناهي ...

عشق يعني خنده اي از جنس شب

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:58  توسط MraS  | 

لحظه ي رفتن تو

دل من خوب بسوخت

لحظه ي رفتن تو

رفتنت جاويدان

راستي ميداني ؟

عكس تو ماند تو قاب دل من!

لحظه ي فاتحه شد

مرگ من زود رسيد

رنگ تو زود پريد

عشق ما سوخت ولي

مرگ هم خاطره شد

تلخ و شيرين با هم

فصل پائيز رسيد

تا بهاري ديگر

من خود بارانم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:20  توسط MraS  | 

تهديد و زيارت

تهديدم نكن كه نگفتم دوستت دارم.از چشمان خواب آلودم فاصله ي جاده را دزديده اي تو هم
كه خوب خوابت را با من تقسيم ميكني. يا بخوابم مي آيي يا به چشمهايم زل ميزني.لجم ميگيرد
آخر نميدانم تاكي ميتوانم بمانم و آيا براي ديدنت يك شب كافي است... در پناه خميازه هاي
تو براي باتو بودن براي باريدن بايد باران شد و باريد . پس شب را فراموش نكن شبي كه از گوشه ي
پلكهايت عشق ميباريد و دستانت به طواف گردنم آمده بودند زيارت قبول
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:8  توسط MraS  | 

نفرين نامه

غرق نفرين شده بودم.بغض در بقچه ي احساس. چه كسي باور كرد تلخي حرف تورا
سوزش جسم مرا اشك را چشم مرا. چه كسي منتظرم ميماند.توي اين خشكي بي باراني... حسرت ديدن تو حسرت چيدن تو.چه كسي ياد من است. توي اين شعر چرند.چه كسي ميشنود.آه جانسوز مرا. گريه ي مادر من ضجه ي خواهر من. چه كسي ميبيند مرگ جانكاه مرا خنجر كينه ي تو يا دل سير مرا.من به باران رفتم ياد كن اشك مرا شاد كن قلب مرا
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:5  توسط MraS  | 

تمام خواستن من

من از تمام آسمـــان یک بــــاران را خواستم و از تمــــام زمین یک خیابان را و از تمام تو یک دست ڪه قفــــل شده در دست مـن که نبود و نیست
+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 21:0  توسط MraS  | 

باران و دریا

من شکستم تاتورا عاشق کنم بعدمن باران فقط آب است وبس هرکه بعدازمن سراغت راگرفت زشت یازیبا فقط خواب است وبس . . .بیا لب ساحل من(دریا) نگاهم کن گریه کن ببار بگذار ایمان بیاورم به رسالت چشمهایت که معجزه می کنن...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:37  توسط MraS  |